تبليغاتX
خلاقیت موفقیت مدیریت روانشناسی
خلق شدیم برای موفقیت !
 

روزی زن خانه داری از خانه بیرون آمد و در کوچه سه پیرمرد با ریش سفید بلند دید . او آنها را نمی شناخت ، ولی به نظرش آمد که آنها گرسنه اند . بنابراین آنها را برای صرف غذا دعوت کرد تا به داخل خانه بیایند . یکی از آن سه پیرمرد گفت : آیا همسر شما در خانه است ؟ و زن با تردید جواب داد : خیر 

پیرمرد گفت : پس ما نمی توانیم داخل خانه شویم . چون شوهر شما در خانه نیست

بعدازظهر شد و شوهر آن زن به خانه آمد . زن همه چیز را برای همسرش تعریف کرد . آن مرد گفت : حالا که من در خانه ام برو و آنان را دعوت کن . زن رفت و آنان را از حضور شوهرش مطلع و آنان را به خانه دعوت کرد . ولی یکی از آن پیرمردها گفت : تو فقط یکی از ما را میتوانی دعوت کنی . زن با تعجب پرسید : چرا ؟ پیرمرد پاسخ بود : آن مرد که می بینی ثروت است و آن یکی موفقیت و من هم عشق هستم . ما هر سه نمی توانیم وارد خانه شویم . حال انتخاب با شماست

زن به داخل خانه رفت و همه ماجرا را برای شوهرش تعریف کرد . مرد با هیجان پرسید : پس چرا معطلی ؟ برو ثروت را دعوت کن

زن در جواب گفت : فکر نمی کنی بهتر است موفقیت را انتخاب کنیم

دخترشان در گوشه ای نشسته بود و به حرفهای آنها گوش می داد . گفت : فکر نمی کنید بهتر است که عشق را دعوت کنیم تا خانه ما پر از صفا و صمیمیت شود ؟ مرد رو به زن کرد و گفت : بهتر است به حرف دخترمان گوش کنیم . برو و عشق را دعوت کن که مهمان ما باشد . زن به داخل رفت و آن پیرمرد را دعوت کرد .  پیرمردی که خود را عشق معرفی کرده بود برخواست و به خانه آمد . لحظاتی بعد دو پیرمرد دیگر هم بلند شدند و به سوی خانه آمدند

زن با تعجب گفت : من فقط عشق را دعوت کردم . چرا هر سه شما وارد خانه شدید

مردان پیر پاسخ دادند : اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید ، آن دو نفر دیگر نمی توانستند وارد خانه شوند . اما هر جا که عشق باشد ما هم هستیم

هر جا که عشق باشد ثروت و موفقیت هم هست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 7:40  توسط علیرضا افشارپور | 

 

انیشتین می‌گفت: «آن‌چه در مغزتان می‌گذرد، جهانتان را می‌آفریند».

استفان کاوی (از سرشناسترین چهره‌های علم موفقیت) احتمالاً با الهام از همین حرف انیشتین است که می‌گوید: «اگر می‌خواهید در زندگی و روابط شخصی‌تان تغییرات جزیی به وجود آورید به گرایش‌ها و رفتارتان توجه کنید؛ اما اگر دلتان می‌خواهد قدم‌های کوانتومی بردارید و تغییرات اساسی در زندگی‌تان ایجاد کنید باید نگرش‌ها و برداشت‌هایتان را عوض کنید ..»

او حرفهایش را با یک مثال خوب و واقعی، ملموس‌تر می‌کند:« صبح یک روز تعطیل در نیویورک سوار اتوبوس شدم. تقریباً یک سوم اتوبوس پر شده بود. بیشتر مردم آرام نشسته بودند و یا سرشان به چیزی گرم بود و درمجموع فضایی سرشار از آرامش و سکوتی دلپذیر برقرار بود تا اینکه مرد میانسالی با بچه‌هایش سوار اتوبوس شد و بلافاصله فضای اتوبوس تغییر کرد. بچه‌هایش داد و بیداد راه انداختند و مدام به طرف همدیگر چیز پرتاب می‌کردند. یکی از بچه‌ها با صدای بلند گریه می‌کرد و یکی دیگر روزنامه را از دست این و آن می‌کشید و خلاصه اعصاب همه‌مان توی اتوبوس خرد شده بود. اما پدر آن بچه‌ها که دقیقاً در صندلی جلویی من نشسته بود،  اصلاً به روی خودش نمی‌آورد و غرق در افکار خودش بود. بالاخره صبرم لبریز شد و زبان به اعتراض بازکردم که: «آقای محترم! بچه‌هایتان واقعاً دارند همه را آزار می‌دهند. شما نمی‌خواهید جلویشان را بگیرید؟» مرد که انگار تازه متوجه شده بود چه اتفاقی دارد می‌افتد، کمی خودش را روی صندلی جابجا کرد و گفت: بله، حق با شماست. واقعاً متاسفم. راستش ما داریم از بیمارستانی برمی‌گردیم که همسرم، مادر همین بچه‌ها٬ نیم ساعت پیش در آنجا مرده است. من واقعاً گیجم و نمی‌دانم باید به این بچه‌ها چه بگویم. نمی‌دانم که خودم باید چه کار کنم و ... و بغضش ترکید و اشکش سرازیر شد.»

استفان کاوی بلافاصله پس از نقل این خاطره می‌پرسد:« صادقانه بگویید آیا اکنون این وضعیت را به طور متفاوتی نمی‌بینید؟ چرا این طور است؟ آیا دلیلی به جز این دارد که نگرش شما نسبت به آن مرد عوض شده است؟ » و خودش ادامه می‌دهد که:« راستش من خودم هم بلافاصله نگرشم عوض شد و دلسوزانه به آن مرد گفتم: واقعاً مرا ببخشید. نمی‌دانستم. آیا کمکی از دست من ساخته است؟ و....

اگر چه تا همین چند لحظه پیش ناراحت بودم که این مرد چطور می‌تواند تا این اندازه بی‌ملاحظه باشد٬ اما ناگهان با تغییر نگرشم همه چیز عوض شد و من از صمیم قلب می‌خواستم که هر کمکی از دستم ساخته است انجام بدهم .»

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم اردیبهشت 1388ساعت 8:45  توسط علیرضا افشارپور | 
شعر ارکستر پر هيجاني است که آواز طبيعت بشر و حوادث را به آميخته است هوگو



آنچه را خود ايجاد مي کنيم مي توانيم مي توانيم تعغيير دهيم . شاد هملستتر



از ديگران تقليد نکن خود را بشناس و آنچه هستي باش بدان در دنيا کسي مثل تو نيست.
ديل گارنگي



براي ايمان داشتن بايد حصار پيش داوري ها را برچيد. پائلو کوئيلو



براي آن کس که ايمان دارد نا ممکن وجود ندارد. آنتوني رابينز



بزرگترين اختلاف انسان و حيوان فهم وفکر نيست بلکه اراده واختيار اوست. روسو



به توانايي خويش ايمان داشتن نيمي از کاميابي است. روسو



به خويشتن اعتماد کن آنگاه راه زندگي را خو اهي يافت. گوته



پرسش هاي ما افکاار ما را مي سازند . رابينز



تاچيزي را نپذيريم نمي توانيم تعغيرش دهيم . کارل يونگ



تائيد وپذيرش خويشتن در زمان حال کليد دگرگوني هاست. لوئيز هي



ذهن خودرا از نتوانستن ها خالي کنيد سا موئل جانسون



شکست بايد انرژي خفته ما را بيدار کند. رومن رولان



غير ممکن کلمه اي است که فقط در فرهنگ لغات انسان هاي احمق يافت ميشود. ناپلئون
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم شهریور 1387ساعت 8:29  توسط علیرضا افشارپور | 
حضرت مولی الموحدین علی (ع) فرمودند:

اگر روزی دشمن پیدا کردی بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی

اگر روزی تهدیدت کردن بدان در برابرت ناتوانند

اگر روزی خیانت دیدی بدان قیمتت بالاست

اگر روزی ترکت کردند بدان با تو بودن لیاقت می خواهد.

یاعلی(ع)

+ نوشته شده در  جمعه هفتم تیر 1387ساعت 16:0  توسط علیرضا افشارپور | 
 

براي اينكه  به جايي  برسيد  كه تا به حال نرسيده ايد

بايد كسي  باشيد   كه  تا  به حال  نبوده ايد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 0:9  توسط علیرضا افشارپور | 

بالاتر از عشق

يک پسر يک دختر، عاشق يکديگر بی نهايت تر از يک عش زمينی

عشقی مثال زدنی، هميشه آن دو را مثال مي زدند و دوست داشتند مانند آنها باشند، هر چه عاشقان ديگری می کردند از آنها آموخته بودند، آنهامعلم عشق و دوست داشتن بودند

در يک خانه در زير يک سقف عشق خود را آغاز کرده بودند، طلوع خورشيد را با ي:ديگر می ديدند و در غروب به اتفاق يکديگر رفتن خورشيد و آمدن مهتاب رويائی را مي ديدند.

جدائی از يکديگر را مرگ معنا کرده بودند ، بدون يکديگر نفس بر تن جاری نمی کردند.

چه لحظه های مقدس و عاشقانه ای را در کنار يکديگر داشتند

ساحلهائی را با يکديگر راه رفته بودند و چه يادگاريها بر روی شن ها و ماسه ها نوشته بودند

بوی بدن يکديگر را از فاصله ای دور می فهميدند

آنجنان در هم گرويده بودند که جدا کردنشان غير ممکن می نمود

اما آمد روزی که از همان لحظه شروع عشق از آن می ترسيدن و آن لحظه جدائی بود

پدر دختر زمان را طولانی ميدانست و تصميم واجبی بر ازدواج دختر داشت ديگر زماندر حال گذشت بود و دخترک بايد ازدواج می کرد همه چيز مهيا بود خواستگار خوبی پيدا شده بود و اين خبر يعتی مرگ اين دو گل عاشق چرا که بهانه ها برای امروز و فردا کردن تمام شده بود، بهانه هائی که هميشه باعث گره زدن اين جدائی ميشد تمام شده بود و بايد دختر ازدواج می کرد بايد با خواستگاری که از خانواده محترم و ثروتمند و در عين حال متمدن اجتماعی بود ازدواج می کرد

اين خبر تما رويا ها را پرپر کرده بود، اين خبر همه عشق را بر دريا برده بود و در دل قطرات دريا محو کرده بود ديگر اميدی به با هم بودن نبود

ادامه دادن راهی که به ديوار مي خورد بی فايد بود بايد اين دو از يکديگر جدا بشوند و هر يک به دنبال سرنوشت خود و البته ديدارهائی حسرت برانگيز

تمام لحظات خوشی که قداست و عشق در بطن آن رخنه کرده بود در حال اتمام است

پس از چندين شب و روز بيداری و در کنار يکديگر اشک ريختن و به ياد ايام خوب سوگواری کردن شب عروسی دختر فرا رسيده بود

او بسيار زيبا شده بود لباس عروسی او بسيار سنگين بر قامت او نشسته بود و دسته گلی که بر دست داشت به او جلال و زيبائی خاصی داده بود طوری که هم خونی او با تاج سر او را مانند شاه پريان کرده بود

او در بين جمعيت به دنبال او ی گشت چرا که همه علی الخصوص دخترک انتظار داشتند او نيز در اين مهمانی باشد و در کنار او قرار گيرد و او تبريک بگويد اما او کجاست در بين جمعين هر چه گشت ، کمتر يافت و او نبود کجا بود آن پسر دل شکسته

فکر فردائی که ديگر دستان معشوقه هميشگی خود را در دست ندارد و او برای ديگری شده تمام آرامش آن شب او را به هم زده بود

خود او می خواست که در آن مهمانی باشد اما نمی توانست و توان آن را نداشت که ببيند دلداده او رفته است

او درحال قدم زدن در ساحلهائی بود که با او در انجا خنديده ، گريه کرده ، فکر کرده و سکوت کرده

با خود در جنگ رفتن و ماندن بود ، يک پايش می خواست برود و در مجلس برپا شده حضور داشته باشد تا او را روانه خانه بخت کند و دل ديگر او تحمل ديدن اين لظه جدائی را ندارد. و در آخر غالب ان شد که ديدن راحتش می کرد و رفت

مهمانی و عروسی در حال برگزاری بود و همگی در رقص و سرور بودند والبته همگی نيز در انتظار آن معشوقه قديمی بودن ، کسی نبود از عشق استوار آنها خبر ندشته باشد.

همانگونه که همه چيز در گذر بود ناگهان او وارد شد به يکباره سکوت شديد و سنگينی در مجلس حاکم شد ضربان قلب همگی به اوج خود رسيده بود که مبادا اتفاقی بيافتاد

نگاه معصومانه اين دو دلداده به يکديگر افتاد و چند دقيقه از وقت مجلس را به خود اختصاص داد

همگی ميدانستند که اين دو در اين سکوت و در اين نگاه ها چه چيزهائی را به يکديگر گفتند

پا ها طاقت نياور و پسر آرام و خيلی ارام و لرزان به سوی دختر می رفت تا به او تبريک بگويد پدر و مادرهايشان مواظب حرکت هر يک از آنها بود که مبادا اين عشق توان جدائی نيابد و همه چيز خراب شود

آنقدر جلو رفتند تا به يکديگر رسيدند

عمق نگاه ها به اوج خود رسيده بود و ژرفای عشقشان در ديدگانشان عيان بود

پسر دخترک را بقل کرد و بوسيد و با صدائی لرزان و گريان به او گفت: خواهر کوچک من عروسيت مبارک! و رو به داماد کرد و گفت ک خواهرم را با تمام عشقم به تو می سپارم مانند جانت از او مراقبت کن.  

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 18:25  توسط علیرضا افشارپور | 

  عشق را امتحان كن

این يك داستان واقعي است.
سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند.
يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكي در جنگل  ' نظر آنها را به خود جلب كرد.
مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد.
به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه مي زد.
اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد ' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد ' دست همسرش را گرفت و گفت :
عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتومبيلمان شويم و از اينجا برويم.
آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب  ببر كوچك ' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر رسيدگي مي كردند.
سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده بسيار مانوس بود.
در گذر ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق ' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست آن خانم رسيد.
زن ' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك كند و از دلبستگي اش دور شود.
پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي شش ماهه ' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود ' بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.
دوري از ببر' برايش بسيار دشوار بود.
روزهاي آخر قبل از مسافرت ' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد.
سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري  ' با ببرش وداع كرد.
بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد ' وقتي زن ' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالي كه از شوق ديدن ببرش فرياد مي زد :
عزيزم ' عشق من ' من بر گشتم ' اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود ' چقدر دوريت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حين ابراز اين جملات مهر آميز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد.
ناگهان ' صداي فريادهاي نگهبان قفس ' فضا را پر كرد:
نه ' بيا بيرون ' بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.اين يك ببر وحشي گرسنه است.
اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي ' ميان آغوش پر محبت زن ' مثل يك بچه گربه ' رام و آرام بود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386ساعت 23:48  توسط علیرضا افشارپور | 

 

 

وقتی در حال اوج گرفتنی

                          در چشم آنان که پرواز

                                                   را نمی فهمند 

                                                                 تو در حال

                                                                           کوچک شدنی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم فروردین 1386ساعت 0:52  توسط علیرضا افشارپور | 

 

تند باد زمانه

هنگامي كه  با تند باد   حوادث  جهان

 دست به گريباني

 و با سر سختي  طوفان زندگي در نبرد

 تا  مي تواني ايستاد گي كن

 ولي آنگه  كه نه پاي رفتن ات  ماند  و نه تاب ايستادن  ، بنشين و صبر كن

 و بدان كه  توفان  هاي زندگي را هم دوراني   ست

 و تند باد هاي زمانه  را زماني .

 مي گذرد ،

 و مي گذراندت  كه بر خيزي

 مهم اين است  كه تو براي بر خاستن مهيا باشي

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 22:20  توسط علیرضا افشارپور | 

مردي شبي رادر خانه اي روستايي مي گذراند و پنجره هاي اتاق باز نمي شد . نيمه شب احساس خفقان کرد و در تاريکي به سوي پنجره رفت . نمي توانست آن را باز کند . با مشت به شيشه پنجره کوبيد و هجوم هواي تازه را احساس کرد و سراسر شب را راحت خوابيد . صبح روز بعدفهميد که شيشه کتابخانه اي را شکسته است و همه شب پنجره بسته بوده است . او تنها با فکر اکسيژن ُ اکسيژن لازم را به خود رسانه بود .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم اسفند 1385ساعت 4:2  توسط علیرضا افشارپور | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
اگر عمر دوباره داشتم
اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه
چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط
شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى م ىگرفتم. اهميت كمترى به
بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم
و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج
كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر،
ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار محتاطانه و خيلى عاقلانه
زندگى كرده ام. ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته من هم لحظاتِ
سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر
مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك
پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر
سفر مى كردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه م ىرفتم و وقتِ خزان
ديرتر به اين لذت خاتمه م ىدادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى
كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه
مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم.
به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار
چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم.
در روزگارى كه تقريبًا همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت
اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع
شادى از خرد » : مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد
«. عاقل تر است
اگر عمر دوباره داشتم، ُ گلِ مينا از چمنزارها بيشتر میچيدم.
دان هرالد

پیوندهای روزانه
نورما
تنبور
هزار سال تنهایی
فناوری اطلاعات و ارتباطات
راز جهان
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آذر 1388
اردیبهشت 1388
شهریور 1387
تیر 1387
مرداد 1386
تیر 1386
اردیبهشت 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
بهمن 1385
دی 1385
آرشیو موضوعی
شروع کنیم
قدرت کلمات
سيزده نكته مهم زندگي و عشق
درسهايي از آنتوني رابينز
داستان عقاب
اکسیژن
پرواز
عشق را امتحان کن
بالاتر از عشق
راز تو
جملات بزرگان
پیوندها
كلوپ آنتوني رابينز
سخنان بزرگان
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان